سلام
.خونه جدیدم و به خودم تبریک میگم
.میریم سر اصل مطلب(نوشتن هر گونه فوش،ناسزا،نفرین،آق.اهانت.توهین و .... در کامنت ها مجاز میباشد!
)
امروز اومدم تا از یه ماجرایی بگم که با یه سلام بیمورد شروع شد،با یه سلامی که خیلی گرون تموم شد...
یه دختری بود خیلی خیلی ساده،اون روزا هنوز بچه بود و شیطون همه کاراش و بدون فکر انجام میداد،هر چیزیم که میخواست براش فراهم بود،ته تقاری بود و عزیزدردونه بابا
،چندوقتی بود که هرروز میرفت خونه خالش،تو راه چندتا پسر بودن که اونارم هر روز میدید.یه روز از دختر خالش پرسید اینا کین؟اسمشون چیه؟
دخترخالشم همه مشخصاتشونو داد به دخترک
ولی دخترک اصلأ توفکر دوست شدن با کسی نبود
،حتی چندباریم که همون پسرا تیکه ای انداخته بودن بدون توجه رد شده بود.کم کم بزرگتر میشد و شیطنتاشم بزرگتر.یه روز بابایش گفت که برات خط ثبت نام کردم،نمیدونی چه قدر خوشحال شده بود
،اولین دختری بود که توی فامیل گوشی داشت.وقتی رفت اول دبیرستال دید همه دوستاش با یه پسر دوستنو همش برا هم دیگه لاف میان.از همون روزا تصمیم گرفت همون پسرای که نزدیک خونه خالش بودو سر کار بذاره.یکی از اونا از بقیه خوش قیافه تر بود،قد بلند،چشمای درشت ،ابروهای تمیز کرده با موهای خیلی شیک.از بین اونا چشم دخترک دنبال همین بود
.شماره پسره رو از یکی از دوستاش گرفت.تویه شب برفی اولین پیامو واسش داد:
سلام
-سلامU ؟
...
تا یه مدتی فقط SMS میدادن،دختر میدونست طرفش کیه.پسر نه.کمکم مزاحم تلفنیای دختر بیشتر میشد
یه روز دختر یه شعریو نوشت و زیرش نوشت(نیما).منظور دخترک از نیما خواننده شعر بود که خیلی اتفاقی هم اسم پسر بود
پسر(نیما)جواب داد تو اسم منو از کجا میدونی؟
دختر گفت خب من که گفتم میشناسمت.
گذشت تا چند روز بعد،تلفن دختر زنگ خورد:
بله؟
-سلام
شما؟
-من نیمام.خوبین؟
(دختر که حسابی حول شده بود،آخه دفعه اولی بود که با یه پسر غیر از آشناهاش حرف میزد)إإإ سلام،شماره منو از کجا آوردی؟!!!!
-حالت خوب نیستا!!خب خودت با این خط SMSمیدی
بعد از چند لحظه حرف زدن دختر یه بهونه اوردو خدافظی کرد.
دختر که موقعیت خونوادشو میدونست و یه کمم خجالت میکشید به نیما(که حالا تقریبأ دوستش شده بود)گفت که نمیتونم زیاد حرف بزنم،بیشتر میتونمSMS بدم.بعد از چندبار حرف زدن خیلی مختصر،نیما گفت:
-آخه من ترو چی صدا کنم؟اسمت چیه؟
اسممو نمیگم،ولی تو هر چی دوست داری صدام کن
-خودت چی دوست داری؟
تو بگو من نمیدونم...
بعد از کلی کلنجار رفتنو اسمای مسخره گفتن،بالاخره مموش انتخاب شد
اون دخترکی که دفعه اول یه سلام بدون فکر کرده بود اصلأ فکرشو نمیکرد که یه روز یه پسری بخواد مموش صداش کنه،یا حتی باهاش حرف بزنه،و حالا کم کم داشت میفهمید که چه کاری کرده.اون دخترکی که حالا توسط یه جنس مخالفی توی سنین بلوغش مموش صدا زده میشد،کیلومترها از خونواده ومادرش که یه زمانی عزیزترین و بهترین موجود زندگیش بود دور شده بود.جسمش نزدیکشون بود ولی حسشون نمیکرد،همه وقتشو با SMS دادن با نیما پر میکرد.یواش یواش عید نزدیک میشد.یه روز مموش از نیما خواست:
اسم دخترایی که میشناسیو بگو؟
-لیلا.ریحانه.فرزانه.یگانه.بهناز....ستایش
.......(دل مموش لرزید،آخه باورش نمیشد که اسم اونم بدونه)
از اون روز کارش شده بود ساختن داستانهای جورواجور توی ذهنش
چند روزی بود که پسر بدجور دنبال اسم واقعی مموش بود،حتی چندباری که از کنار هم رد میشدند،نیما اسم مموشو برده بود.تا این که قرار شد روز اول عید مموش اسم واقعی شو بگه:
_خب منتظرم
دوتا شرط داره
-چی؟
قول بده که قبول میکنی؟
-باشه،بگو
اول این که اگه دوستم نداشتی بهم بگی.دوم این که نمیخوام کسی بفهمه که ما با همیم.قبوله؟
-تا جایی که بتونم باشه
...
-خب حالا بگو
حدس بزن؟
-نه دیگه،نداشتیم،خودت بگو
آخه تو که خودت فهمیدی،براچی من بگم؟
-میخوام از زبون خودت بشنوم
مموش خانم که هنوزم خجالت میکشید گفت
پس من برعکس هجیش میکنم
-باشه
ش ی ا ت س(همه جونش تواین 5تا حرف بالا اومد)
-ستایش،خب،حالا فامیلت؟
یعنی نشناختی؟!
-چرا بابا،تو بگو...
حالا دیگه نیمام ستایشو شناخته بود.هر دفعه ای که نیما پیشنهاد بیرون رفتنو میداد،ستایش قبول نمیکرد و یه بهونه ای می اورد.اگرم چیزی به هم میدادن از یه پنجره کوچیک خونه مموش اینا استفاده میکردن.یه مدتی همین طور گذشت تا تولد مموش از یه هفته قبلش قرار شد دو روز مونده به تولد،برا اولین بار برن بیرون.دیگه به هر جون کندنی بود مموش حاظر شد بره.4 مرداد بود.قرارشون پل فلزی روی یه نیمکت ساعت پنج و نیم...
با این که تابستون بود ولی هوا سرد بودو باد میومد،شاید آسمونم نمیخواست یه دختر ساده که هنوزم بعضی از رفتارش بچه گانه بود توی یه دردسر بزرگ بیوفته
وقتی رسید سر قرار هنوز نیم ساعتی مونده بود که پسر برسه،یه کم راه رفت چندبار زنگ زد به پسر تا بالاخره رسید.سلام کردن و نشستن،(بدون هیچ برخورد،حتی دست)ستایش که انگار همه خجالتی که تو وجودش بودو رو صورتش ریخته بود ساکت بودو سرش پایین
.نیما میدونست که داره از خجالت آب میشه واسه همین بیشتر حرف میزد.قرار بود هردوشون یه سری عکس بیارن.نیما عکساشو نشون میداد و درموردشون توضیح میداد.ستایشم یه عکس اورده بود ولی روش نمیشد نشون بده،همین طور که توی پاکتش بود دادو گفت الان نبین،وقتی من رفتم ببین.نیم ساعت پیش هم بودن و بعدم خدافظی کردن و رفتن.
ستایش اولین تجربه رو به دست اورده بود.تجربه ای که هیچ وقت فکرشم نمیکرد.با این که هیچ نکته ای توی اون دیدار نبود ولی حتی به همینم فکر نمیکرد....
اینم پروفایل بنده
http://love-bi-love.blogfa.com/profile
چون تقریبأ زیاد شد ادامش توآپ بعدی
الان نوشت۱:دلم گرفته.تنها نیستما،ولی احساس تنهایی میکنم
الان نوشت۲:با یه دوستام که قهر بودم دوستیدم.از همین جام بهش میگم ما مخلصتیم