تبليغاتX
دیگه کسیو به دلم راه نمیدم

دیگه کسیو به دلم راه نمیدم

خاطرات من

 

5!

سلام.چطورین؟منم خوبم.تو این آپ یه کم خاطره های خوب ومیگم.تازه اینجا داره بارون میاد

 اینا که گفتم کلأ تو 2تا3ماه اتفاق افتاد.و اما خاطرهای بهتر:

نیما یه آدم زیادی خوشحال بود منم که دیگه دست کمی از اون نداشتم.اینقدر چرت میگفت که نگو دست کمی از یه دیوونه نداشت.من فکر میکنم نه فکر نمیکنم!

شب دوازدهم فروردین پارسال که فرداش بشه سیزده بدر طبق معمول داشتیم حرف میزدیم.یه هفته ای بود داداشمم نبود.پشت میز کامپیوترش یه بطری ویسکی بود(تو خونه ما مجازه)منم که کنجکاووووووو

چند بارم نیما گفته بود شما که دارین خب یه امتحانی بکن(خودشم میخورد).منم همون شب تصمیم گرفتم امتحان کنم .نیما از پشت تلفن بهم میگفت چیکار کنم منم این طرف...

گفت اول یه آب میوه بیار باهاش بخور،تو نمیتونی همینجوری بخوری!

توی یه لیوان3دفعه ریختم و خوردم(کم بودا هر دفعه اندازه نصف استکان)نیما میگفت باید بگی سلامت(هر کی دوست داری)،میتونی تو دلتم بگی(2دفعه اول)ووووووووووووووااااااااااااااااای نمیدونی چه بد مزه بود ولی خیلی باحال بود،یه گرمای خاصی تو بدنم بود که تا حالا تجربش نکرده بودم.دومی و که خوردم گفتم دیگه نمیتونم،یعنی همون دومیم به اسرار نیما بود

گفت نمیشه که یکی دیگه بخور و اینو بگو:سلامتی هر چی مَرده(مثل خودش!!!!!)

یه آب میوه بزرگو با همین یه ذره تموم کردم.ولی گرماش خیلی خوب بود

بعد که تموم شد دیوونه تازه دعوام میکنه که چرا خوردی؟!!!دیگه نبینم از این کارا بکنیا!!!

کلیم ترسوندم که فردا دهنت بو میده،منم ترسیده بودم که نکنه بفهمن،ولی کسی نفهمید.آخه خیلی زیاد نبود که

یادش بخیر

شب تولدشم بود،ولی من یادم نبود.هیچ وقت تولدش یادم نمیموند(چه باحالم من دیگه)تازه 17فروردین بهش گفتم اِاِاِاِاِ راستی تولدت مبارک

هم اسم من هم نیما مستعاره.اول اسم دوتایمون m بود.یکی از همون شبا من دیوونه شده بودم.به نیما گفتم دیگه بسه تمومش کنیم،من خسته شدم و کلی از این حرفا...

بعدشم با تیغ رودستم پایین تر از آرنجم نوشتم LOVE M .خودمم دلیلشو نمیدونم.البته الان دیگه محو شده.                                     

اون روزا زمستون بود.لباسام آستین بلند بود.به جز 2تا از دوستام و خود نیما کسی ندید.نیمام عکسشو دید.اگه پیدا کردم میذارم براتون.آخه ویندوز کامپیوترم و عوض کردم همه عکسام پاک شده.حیف بودن واقعأ.

 

 

همون پی نوشت فقط طولانی تر:دیشب رفتیم کفش و کت خریدیم اینقدر دوستشون دارم.ولی بابا و مامانم اینقدر قر زدن که نگو.منم اصلأ پشیمون نشدم.قبلنا هر چی میخریدم بابام هیچی نمیگفت حتی اگه دوست نداشت.میگفت بازم بخر.به قیمتشم کاری نداشت،ولی دیشب کلی ناراحتم کرد.کتم شد 50 کفشمم20.به خواهرم میگفت به توپولشو میدم بذاری بانک.فقطم میگفت من که دوست نداشتم.کاپشن قبلی خواهرمو میگفت من که اینو بیشتر دوست دارم.اینا هیچیه تو کل حرفا و تبعیضایی که قائل میشن.چه قبل این ماجرا چه الان.پارسالم لباس گرم نخریدمو اینقدر زد تو سرم دوتا تیکه چیزو((هر دوتا خودَمم!!)

پی نوشت 2:از خواهرم بدم میاد.چون خودشیرینه،چون میخواد بگه من خیلی بهترم،چون اونو بیشتر میخوان.با این که بزرگتره ولی من باید تو دعواها محکوم بشم.اگه بدونین چه خرجایی میکنه و کرده.همیشه مدرسه غیر انتفایی و معلم خصوصی از همون بچگی.تازه ریاکارتر از این ندیدم.وقتی بابام بیاد خونه میره سر یه کاری که بگه من خیلی خوبم.نمازشو میاد جایی میخونه که همه باشن.یه کاری که برا مامانم بکنه تا جایی که میتونه مِِنت میذاره.

فقط بابام نیست همشون طرف اونن،منم میگم همیشه که دنیا این طوری نیست بالاخره درست میشه.

ولی اون منو خیلی دوست داره.جدی میگما.یه نگا بش بکنم خودش تا ته خط میره.به قول یه دوستی گردن کلفتیم دیگه.

دیگه همین فعلأ

 

 

 


یکشنبه دهم آذر 1387 |

 

ماهی جان!!!!!!!!

 

ماهی جان کدام کلاغ بی رحمی تورا که تازه ۶سانت شده بودی یک لقمه چپ نمود؟

ماهی جان انشاالله کلاغی که شمارا با نوک بی رحمش برد،از دل درد بمیرد

ماهی جان ماازنبودنت در حوض خانه مان ناراحت هستیم،آیا شما هم؟

ماهی جان آغوش یارت راچگونه رهاکردی وبه شکم کلاغ پناه بردی؟

ماهی جان الان درشکم کدامین کلاغ بی رحمی زجر میکشی؟

ماهی جان شبها قرمز جان بدون تو چطور بخوابد؟

ماهی جان سفیدم دیگر مثل تو نخواهم یافت

ماهی جان توهم دلتنگمان میشوی؟

ماهی جان برای رفتنت زود بود.

ماهی جان آیا میدانستی؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

با شما هستم ای کلاغهای بی انصاف کوفتتان شود عروسی که از حوض خانه ما بردید


سه شنبه پنجم آذر 1387 |

 

4

و اما...

خانم ها آقایان....

ادامه ماجراوقسمت آخر......

 

بوسیدش،با چشمای خیس از اشکش بوسیدش و کلی قربون صدقش رفت(منم مونده بودم چرا این داره اینجوری میکنه).بعد رفت برا ستایش بدبخت که 3روز بود هیچی نخورده بود غذا اورد(ساعت 5 صبح)فردای اون روز داداشش به ستایش گفت قرار شده بگیم خوده نیما اومده تو خونه و همه چیو برده،اگرم کسی از تو پرسید همینو بگو.(ستایش الاغ وارد میشود)در عین ناباوری داداشش،میگه:اخه این طوریم نامردیه!!!!!داداشش خوشکش زد.ولی یه لحظه بعد گفت اما نه طوری نیست،میگم.

وقتی با داداشش حرف میزد قول داد که دیگه گریه نکنه،ولی شب بعدش که دوباره داداشش باهاش حرف زد بقضش(بغضش،!!)ترکید،اون قدر بلند بلند گریه کرد که مامانش از چنتا در بسته صدارو شنیده بود و نگران اومد تو اتاق.(ولی زودی رفت بیرون).

از قبلم این داداش کوچیکشو خیلی دوست داشت(همون که دزدیدنش)یعنی براهمه عزیز بود.واسه همین به اون حقیقتوگفت و به حرفاش گوش داد.بعد از این که حقیقتو گفت درسته که سبک شده بود ولی مونده بود که با چه رویی به خونوادش نگاه کنه،واسه همین تصمیم گرفت خود کشی کنه،یه نامه ای نوشت و از همه خدافظی و معذرت خواهی کرد،وقتی اون نامه رو مینوشت حالش خیلی بد بود،خواهرش موقعه نوشتن نامه میدید که داره با گریه یه چیزی مینویسه.همون شب دوباره با داداشش صحبت میکرد که باباش داداششو صدا زد،وقتی اومد گفت با خودکشی هیچی درست نمیشه،بدترم میشه،تو باید سعی کنی اشتباهتو جبران کنی و بشی همون ستایشی که بودی...حرفای داداشش خیلی به اون کمک کرد تا جایی که تصمیم گرفت موفق بشه

بهم میگفت من هنوزم باورم نمیشه تو این کارو کرده باشی،تویی که ما اندازه چشمامون بهت اعتماد داشتیم،فکر میکردیم خیلی باهوشی...

به همه گفتن که نیما اومده دزدی.ولی نیما اینام به هر کسی که میپرسید میگفتن دخترش داده.نمیدونم اون چند روز چه اتفاقاتی افتادو چی شد.ولی هر چی بود.... نمیدونم.نیما یه برگه ای رو امضا کرد که توش نوشته بود اینجانب نیما  خانه اینا رو به سرقت بردم(نه تا این حد خومونیا)و پایینشو امضا کرده بود و انگشت زده بود.هم خودش هم باباش و چنتای دیگه.

ولی بازم در دهن مردم باز بودو میگفتن که آره فلانی با فلانی دوست بوده بعدم اینارو میده به پسره و میگه با پولش ماشین بخریم وبریم شمال!!!!!!!!

بابا و اینای ستایش طلا  وپولو .. 50میلیون قیمت گذاشته بودن که با پا درمیونی چنتای دیگه قرار شد 20بدن.که اونام 3تا چک دادن.قرار شده نیما رو دایی و داداشای ستایش بزنن(تا همین حد)،حالا کٍی؟نمیدونم

نیما که بدون دختر اصلأ نمیتونه زنده باشه،و همه دوست دختراش ازش دور شده بودن،با دوست ستایش (مریم) رابطه داشت(داره)(البته مریم راضی نمیشد ولی از بس من گفتم قبول کرد،اسرار منم به خاطر این بود که عکسامو بگیره ازش)

شبایی که التماس میکرد برای 10MIN حرف زدن و صدامو شنیدن،ترامادول(یه نوع قرص اعتیاد اور که خماری و بیخوابی میاره)مصرف میکرده.الانم هر غلطی دلش میخواد بکنه،دیگه ام دلم براش نمیسوزه،یه بار دیگه دیدمش اصلأنم دلم نسوخت براش

خوبیم اینه که میتونم زود بیخیال یه چیزی بشم،ولی زن داداشم همیشه میگه چرا تو این قدر اعصابت خورد شده.شاید مال اینه که همه رو میریزم توی دلمو به کسی درموردش حرف نمیزنم.دلم یه کسیو میخواد که باش راحت بتونم حرف بزنم،گریه کنم،دلم گرفته،خیلیم گرفته،تنها جایی که میتونم یه کم حرف بزنم و دردودل کنم اینجاس،که اینجام وقتی داداشم باشه نمیتونم بیام.چند روز پیش که رفت دانشگاه گفت تا یه دوهفته ای نمیام،بعدم در اتاقشو قفل کرد،کلیدشو داد مامانم که من دوباره نرم اونجا(چه قدر من بدبختم)شاید صلاح منم این بوده.دیگه نه میتونم مثل قبل بیرون برم،نه مثل قبل پول تو جیبی میگیرم،همشم باید یکی کارامو کنترل کنه.ولی من اصلأفکرشو نمیکردم یه همچین برخورد خوبی باهام بکنن،حتی یه سیلی یکی بهم نزد،از همین دلم میسوزه که چه طور یه آشغالو به یه همچین خونواده ای ترجیح دادم.واسه همینه از همه پسرا بدم میاد.چون از خیلیاشون خیلی چیزا دیدم،هستن پسرایی که خب باشن اونارو دیدم ولی خیلی کم.نمیگم فقط پسرا این طورین،نه،دخترم هست که بدتر این پسرا باشه ولی دخترا احساساتشون نمیذاره خیلی از کارایی که این پسرا میکننو بکنن.

من تو اون مدت و بعدش،حتی الان خیلی سختی کشیدم و میکشم خیلیم سختی و ناراحتی به خونوادم دادم،هنوزنتونستم ازشون معذرت خواهی کنم،یعنی هنوز روم نشده ولی اینقدر بزرگن که فکر میکنم بخشیده باشنم.خیلی احساس تنهایی میکنم،نمیدونم چرا.تو دلم احساس مٌردگی میکنم،درسته که ظاهرمو حفظ میکنم که کسی چیزی نفهمه ولی روحم مرده.داداشم گفت هیچیو تو خودت نریز ولی اخه به کی بگم که تو خودم نریزم؟.خلاصه که خیلی روحیم خراب شده.دلم یه شادی بزرگ میخواد،اگه خواهرم ازدواج میکرد خوب بود،هم من سرگرم کاراش میشدم هم اینکه همه خوشحال میشدن.برام دعا کنین.

پارسال کنکور دادم قبول نشدم(دولتی)همشم تقصیر اون آشغال شد،اصلأنمیذاشت درس بخونم.ولی اینم بهونس اگه میخواستم بخونم میتونستم،واقعأ یه سوهان روحه،خیلی تاثیرای بدی رو زندگی من گذاشت(خررررررر)انشاالله که دیگه کسی از این تجربه ها نکنه.

 خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من/ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

الان نوشت:نظرتون درمورد قالب جدیدم،یادتون نره


دوشنبه چهارم آذر 1387 |

 

3

تو اون آپای قبلیم تقریبأ همه چیزو انداختم گردن نیما.الان باید بگم که در مورد طلاها،اون میگفت نمیشه من میگفتم میشه.خوب از کجا میدونستم نمیشه.بعدشم من فک میکردم این بابای مایه دارم اینا براش چیزی نیست(عقلو داری).بابامم میگفت من از یه بچه کو...نمیخورم.گنده تر از ایناش نتونستن کاریم کنن.خداییش راستم میگفت

و حالا ادامه داستان...

وقتی رسیدم خونه دیدم  مامانم نیست به خواهرم گفتم:

 پس مامان کو؟

-گفت بالا

چرا؟

-دزد اومده خونه داداش

(منم یه جوی ساختم که حالا یعنی خبر نداشتم.نمیدونم شاید اینا کادوی تولدم از طرف خدا بوده،چون واقعأ اگه نبود کسی  نمیفهمید که کار کی بوده.تا آخر عمرم همه خونواده به هم شک داشتن

سریع رفتم بالا و خودمو ناراحت نشون دادم.

بعدأ نیما گوشیمو اورد دم همون پنجره.میگفت یه سیلیم بهم زدن که هنوز جاش مونده.آخیه خنک شدم،بیشتر از اینا حقته)

یکی از اون چکارو نیما میده به یکی که چند دست میگرده تا میرسه دست یه شر خر.از جایی که خرید کردن تقریبأ آشناشون بوده و شماره تلفنشونو داشتن.داداش ستایش از مخابرات اسم و مشخصات طرفو میگیره و به همون فروشنده که چک پیشش بوده میگن اگه اومدن مارو خبر کن،فردای اون روز میان که خریداشونو ببرن،داداشو بابا و دوستای بابای مموشم میرن که بگیرنشون،به آگاهیم خبر میدن که میگن شما کاری نکنین تا ما برسیم.وقتی آگاهی میاد از دور میبینن و فرار میکنن.داداش مموشم میره دنبالشون،داداش مموش با ماشین و اونم با موتور،تا این که میرسن به یه کوچه از ماشین پیاده میشن و درگیر میشن.دوست داداشش چاقو میخوره داداشش اینا که دست خالی بودن ماشینو میذارنو فرار میکنن.شر خرام ماشینو میبرن تو یه خیابون خلوت و شیشه هاشو میشکنن بعدم یه پسر بچه زنگ میزنه 110 ومیگه....

نیما به ستایش میگه که چی شده،ستایش کلی دعوا میکنه که چرا اصلأ این چکارو خرج کردی؟اگه یه بلای سر داداشم بیاد چیکار کنم... دوباره نیما با زبونش آرومش میکنه که نه بابا نترس چیزی نمیشه.از فردای اون روز ستایش هر روز میره امام زاده و دعا میکنه که زودچکه پول بشه!!!!!و همه چی تموم بشه و تونسته باشه نیما رو به خواستش برسونه!!!!!!!!(چه قدر خر!!!!!!!)

هر روز دعا میکرد ولی نمیدونست به کی داره اینارو میگه،از کی داره این چیزا رو میخواد،خدارو درک نمیکرد،از خداهم مثل خونوادش دور شده بود،فقط میدونست که یه کسی هست که کمکش میکنه

چند روزی گذشت،داداشش ول کن نبود،نیما میگفت باید به داداشت یا بابات بگی که فقط چکا کار من بوده،ولی ستایش قبول نمیکرد.قرار گذاشتن که برن بیرون،وقتی رفتن با هر زبونی بود ستایش دوباره قبول کرد که به داداشش بگه،که بیشتر از این دردسر نشه براشون،با گریه و التماس نیما،ستایش راضی شد.دوباره نیما با زبون چرب و نرمش تونست ستایش ساده رو قانع کنه.ستایش نمیدونست چه جوری اصلأ به داداشش بگه ولی بالاخره گفت

یه روز از خونه رفت بیرون توی راه به داداشش زنگ زد(بماند که چه قدر قبل و بعد و کلأ همش گریه می

کرد)با گریه به داداشش گفت که چکارو من برداشتم با کلی قسم دروغ که طلاها کار من نبود(هنوزم از اون آشغال همایت میکردم)داداشش گفت الان کجایی؟ستایش آدرس داد،داداشش اومد دنبالش و تو راه یه سری دروغ دیگه تحویل داداشش داد.گفت که چند ماه پیش با هم دوست شدیم،خونشون شیخ بهایی،اسم و فامیلشم دروغ گفت و بعدم کلی گریه و التماس که برو رضایت بده(همه این کارارو نیما میگفت انجام بده.منم که نمیخواستم خدای نکرده زبونم لال،گوش شیطون کر!!!!!!!اون اذیت بشه همه رو میکردم)ترو خدا به بابا نگو...

داداششم یه سری دریوری بهش نثار کرد که آخه کی دوست پسر داشت که تو میخواستی؟تو زندگیت چی کم داشتی؟میدونی اگه بابا بفهمه سکته میکنه؟

حالا دیگه داداششم میدونست.(جالب این جاس که من طلب کار شده بودم که باید رضایت بدی)

نیما وقتی دید داداش مموش به حرف اون نیست،گفت خودمون میریم دم بنگاه بابات و بهش میگیم،وقتی پای دخترش وسط باشه دست بر میداره(بخور).چند دقیقه بعد از رفتنشون بابای ستایش زنگ زد خونه،ستایش بدبختم که میدونست چه غلطی کرده با گریه به مامانش گفت بعدم از پشت تلفن به باباش.یه کلمه حرف میزد باباش دوتا فحشش میداد،یه ذره گریه میکرد باباش دوتا نفرینش میکرد(دلم میخواد خودمو خفه کنم.اون کثافت به بابام گفته بود که اینا رو خودش داده (یعنی من)که باهاش کار کنم سودشو بدم به دخترتون که براش سرمایه گذاری بشه!!!!!!!اصلأمن از این کارا سردر نمی وردم.من خاک بر سر لب تر میکردم هر چیزی میخواستم فراهم بود برام)یه یه ساعتی گذشت و داداشش اومد خونه،ستایش که حالا تنها پناهش داداشش بود ازش کمک خواست(الهی قربونشون برم)اونم همین طور دل داریش میداد که نترس تو فقط راستشو بگو همه چی حل میشه.ولی ستایش خاک برسر بازم دروغ میگفت،بازم نمیگفت که طلاهام پیشه اونه.

وقتی باباش و داداش کوچیجتره(24ساله)اومدن رفت قایم شد.ولی بعضی صداهاشونو میشنید،تصمیم گرفت خودکشی کنه،اطرافشو نگا کرد،(رَوِشو حال کن)دید روغن در هست(از اینا که درا صدا میده میزنن خوب میشه)یه کمشو ریخت کف دستش،دم دماغشو گرفت و یه قطرشو خورد!!(دید انگار خیلی بده،تصمیم گرفت زنده بمونه)

تا فردا شبش جلوی داداش کوچیکه و باباش نیمد.تا این که مامانش اومد گفت بیا کارٍت دارن.اول میترسید،ولی رفت.چشمای داداشش کاسه خون بود،داشت میترکید(دقیقاً همین بود).اول یه کم وحشتناک نگاش کرد و بعد گفت:ببین این دفعه آخره که ازت میپرسیم،اگه راست گفتی که میبخشیمت،اگه نه که خدا میدونه چه بلایی سرت میاد،هیچ کس دیگه مثل خونوادت نمیتونه کمکت کنن،ببین اون همه رو انداخته گردن تو،یه راهیو اشتباه رفتی،هنوز میتونی برگردی تا وقت داری و ما کمکت میکنیم خودتم کمک کن به خودت....

(ستایش دانا وارد میشودHello)خدا همچین یه سنگ به چه بزرگی زد تو سر ستایش که خره  خودتو بدبخت تر از این نکن)شروع کرد به گفتن!!!!!(چه عجب)داداشش:فقط راست،از گریه ام خوشم نمیاد(ساعت 1نصفه شب)

ستایش از اولین SMS همه رو مو به مو تعریف کرد،فقط چون از باباایناش خجالت میکشید رفتن تو اتاق داداشش(همون اتاقه)،وقتی گفت طلاهام دست اونه داداشش ......

فکر میکنین چی کارش کرد؟تا نگین منم ادامشو نمیگم...

بله دیگه اول حدس بزنید بعد من میگم.Cheerleader

راهنمایی:این داداشم همونه که دزدیدنش،اعصابم به کلی نداره،ولی اگه خوب باشه هم خیلی خوب میشه

تولد زن داداشمم تبریک میگم.

منتظرمBalloons


شنبه دوم آذر 1387 |

 

!یه کم طولانی!

آشپزمیشویم!

بله پس چی؟!آشپزیم میکنیم دیگه

خواهرم دیروز حسابی سرماخورد،به خاطر همینم من باید غذا درست کنم،5 دیقه به 5 دیقه از مامانم میپرسیدم حالا جیکار کنم.دفعه اولم نبودا ولی همیشه فقط بادمجون درست میکردم تازه اونم سالی یه دفعه.امروزم عدس پلو پختم.فقط نمیدونم چرا اینقدر روغن داشت!!!ولی برای شروع خب بود

تازه کمک زن داداشم خیاطیم میکنم.داره نی نی میاره الهی قربونش برم من.اگه پسر بود اسمشو میزارن عرفان اگه دختر بود شاید عسل.ولی من میگم بذارن هستی.هرچی بزارن من مخمل صداش میکنم.وای که چقدر دوستش دارم.واااااااای 5ماه دیگه،کاش زود بگذره

من بارون میخوام،دریا میخوام،عروسک میخوام تروووووخدااااااااا.شما وقتی کاری ندارین بکنین چی کار میکنین؟جدی میگم.من خیلی حوصله ام سر میره.از 2شنبه باید برم کلاس کنکور،آخه کی از الان میره هان؟این داداش کوچیکم خیلی گیره،خب زوده از الان بخونم.خدا بگم این نیمارو چیکارش کنه که از درسم انداختمون.هنوزم بعضی وقتا دلم تنگ میشه براش،کاش اینم نمیشد...

                                         در این دنیا که مردانش،عصا از کور میدزدند

                                         عجب دیووانه ای هستم محبت آرزو دارم...

نیما اینو یادمه هنوزا:

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمام روببین که میریزن به پای تو

بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم

لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه اما جز این چیزی نبود


واژه ها رو ولش کنیم عشق رو از چشمام بخون

 

تو چی؟اینو یادته؟

عزیزم سلام یه چیزی،بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور ازهمدیگه جدا بشیم

 

فکرشو کردمو گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشیم

 

هدف منو تو از حرفای زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

 

میدونی؟دیدم نمیشه منو تو باهم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

 

ما دوتا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

 

دور شدیم از حرفای روزای آشنایمون

سخته اما باز بیا مثل غریبه ها بشیم

 

ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید

ما باید نزدیک تر از این به ستاره ها بشیم

 

یه چیزی مثل یه شک منو رها نمیکنه

بیا امشب منو تو غرق یه دعا بشیم

 

فکرشو کردی دیگه خدا مارو دوست نداره

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

 

خواستم امتحان کنم تورو ببینم چی میگی

بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

 

من که همه چی یادم مونده.تورو نمیدونم.نیما هنوزم یه کوچولو اون ته ته های دلم ....میدونی چرا؟نه نمیدونی.چون اگه تو یه کاری کردی که به ضرر من باشه بقیه صدتا از این کارا کردن.یادته میگفتم مریم خیلی خوبه مثل بقیه نیست؟اشتبا میکردم،اونم مثل همس.با این که باید ازت بدم بیاد ولی نمیاد.شاید به خاطر تنهایی الانم باشه ولی خیلی جات خالیه.با خودم میگم آخه اگه عمدأ میخواستی این کارو بکنی که بعدش اعتراف الکی نمیکردی.کاش یا بده بد بودی یا خوبه خوب.یادته چقدر با هم خوشحال بودیم.یادته اگه یه اتفاقی برامون میوفتاد چه قدر هوای همو داشتیم..حالا چی من تنهام توأم ازت خبر دارم میدونم به خوبیای اون روزا نیستی.کاش از اول نه میدیدمت،نه شماتو پیدا میکردم،نه هیچ کار دیگه.نمیدونم چه حسی نسبت بهت دارم.عشقی که نفرت شده؟عادتی که دیگه نیست و ترک شده؟دوستی که دیگه وجود نداره؟یا همون دوست بچگیام که دیگه ازم دوره و یه خاطره ازش مونده؟دلیله هیچ کدوم از کاراتو نمیدونم،همین سردرگمم کرده.

نیمایی چرا اینقدر آدما بدن؟هان؟تو میدونی چرا؟اصلأ ازت بدم میاد،چون اگه نبودی چشمای منم الان خیس نبود،چون اگه نبودی الان نباید اینجا بودم،چون اگه نبودی الان تیکه های دلمو گم نکرده بودم،چون اگه نبودی بدی آدمارو نمیفهمیدم.

کاش روزای خوب باهم نداشتیم،کاش همش بد بود،کاش الان تنها نبودم.اشتبا فک نکنیا،نمیخوام دوباره با پسری دوست بشما.من دیگه چوبشو خوردم.من یه دوست،یه هم صحبت یه کسی که مثل خودم باشه منو بفهمه بتونم یه ذره یه کوچولو خالی بشم میخوام.

 خدایا من تورو مییییییییییییییییییییییییییییخوام.نگو نه خدا،تو که به بنده هات نه نمیگی پس من تورو میخوام الان، اینجا، تو همین خونه، تو همین اتاق، تو همین لحظه.خداجون به جز تو کسیو ندارمو نمیخوامم داشته باشم.خداجون من هنوز یادمه که کمکم کردی هنوز یادمه من چه قدر بد بودم یادمه که تو خوبی. یادمه، خوبم یادمه.کمکم کن،مثل همیشه که کمکم میکنی این دفعه ام بیا و اینارو بخون.میدونم ازتو دلم میخونی بدون این که من بگم ،حتی قبل از این که تو ذهنم این حرفا بیاد.ولی این دفعه اینجام مینویسمشون تا وقتی کمکم کردی بیامو بخونمو بفهمم که دوباره بهم لطف کردی.خدایا دوباره میخوام حست کنم، دوباره کمکتو میخوام خدایا یه کاری کن خیلی زود بیامو بخونمو قدرتو بیشتر بدونم

خدایا من درست فهمیدم،نیمارو دوسش ندارم،فقط وقتی تنهای تنها بشم یادش میوفتم.مثل چند لحظه قبل که تو بازم به دادم رسیدی.خدایا ممنونم ازت.ممنونم که بنده هایی به این بدیتم دوست داری

الان نوشت:همین الان وبلاگ یکی از دوستامو(سوشیانت)دیدم،براش دعا کنین

هر کس بالارو خوند برا خوب شدنش 3تا صلوات بفرسته.

 


چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

 

هیچ وقت تنها تر از الان نبودم

هیچ وقت تنها تر از الان نبودم

هیچ وقت ناراحت تر از الان نبودم

دلم دریا میخواد

انگار با همه قهرم،با عروسکام.با ...

اخه به جز اینا که کسی نیست.دلم گرفته از همه بدم میاد از همه

هیچ کس نیست که نگاهش،حرفاش،کاراش .. ارامشم بده

انگار اشکامم با من قهرن.حتی دکمه های کیبرد.

من دیوونم یه دیوونه به ظاهر عاقل

از بس همه چیو ریختم تو این دلم دارم خفه میشم.مگه دل ادم چه قدر جا داره.از بس خودمو گول زدم خسه شدم.دلم ارامش میخواد

من دریا میخوام.

داغون.داغونم

خدایا تو کمکم کن بتونم تحمل کنم.خداجون به خودت قسم سخته خیلیم سخته.کمکم کن


دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 |

 

2

 

سلام.خوبید،منم،نه

مقدمه نمیذارم دیگه خودتون بخونید

تو کل مدت دوستیشون به بهانه های مختلف توی کوچه و دم در همدیگه رو میدیدن ولی نمیتونستن حرفی به هم بزنن. ستایش دوتا  داداش بزرگ داشت که کوچیکتره توی یه شهر دیگه درس میخوند.اتاق داداشش یه پنجره رو به کوچه داشت که وقتی نبود ستایش میرفت اونجا.از اول مهر هر شب تا صبح با هم حرف میزدند.اگه داداش ستایش نبود از تلفن اتاق اون اگرم بود از گوشی باباشو زیر پتو.وقتایی که داداشش نبود نیما میومد نزدیک همون  پنجره تا بتونند همدیگه رو ببینند و حرف بزنند.اگه نیما تا 2.3 شب باهاش حرف نمیزد خوابش نمیبرد(اینجارو داشته باشین تا بگم چرا)

ستایش خیلی کم زنگ میزد،یعنی تا خود نیما نمیگفت اصلأ زنگ نمیزد،حتی روزایی که میتونست از خونه زنگ بزنه،نمیزد.همیشه أم نیما از همین ناراحت میشد.ستایش فکر میکرد نیما دوستش نداره،واسه همین نمیخواست مزاحمش بشه.وقتی أم که به نیما میگفت که چه فکری میکنه اقا نیما کلی ناراحت میشد که نه داری اشتباه فکر میکنی!چندبارم از نیما خواست که قهر کنن ولی نیما راضی نمیشد . ولی با این حال ستایش حس نیما رو میفهمید.ستایش به نیما عادت کرده بود،ولی فکر میکرد این عادت عشق و دوست داشتنه.

ستایش خانم که حالا سوم بود و سر همه کلاساش به خاطر بی خوابیای شبای قبلش چُرت میزدو هیچیم از درس نمیفهمید.هر روز گوشبشو همراش میبرد تا نیما رو از خواب بیدار کنه که نکنه از کاراش خدایی نکرده!عقب بیوفته،با این که سر کلاسم خواب بود ولی ساعت 8:30 هیچ وقت یادش نمیرفت،زنگ میزد تا بیدار بشه.وقتییم که نیما بیدار میشد sms دادنای سر کلاس شروع میشد.اینم از اوضای درس ستایشی بود که سال قبلش به درس چندتای دیگه کمک میکرد!

حتی برای امتحانات نیمه اولم صبح تا شب sms بازی میکردن خانمی به خودش میگفت خب شب بیدار میمونم میخونم،شبم دوباره یا زنگ یاsms...

یکی از همون شبایی که حرف میزدند پسره میخواست یه چیزی بگه ولی وانمود میکرد که روش نمیشه بالاخره با اسرارای ستایش گفت،گفت که چند روز دیگه 300 هزار تومن بدهی دارم،نمیدونم از کجا جورش کنم،به چنتا از دوستامم گفتم ولی کسی نداده.اگه تو بتونی کمکم کنی ممنون میشم.فکر نکنی بهت برنمیگردونما، تا یه ماه دیگه میدمت

ستایش که خیلی دلش کوچولو بود زود دلش سوخت و قبول کرد.اون پولو که  گرفت هر دفعه ای درموردش یه چیزای میگفت و بعدم کمکم هیچی!!

بعد از یه مدتی دوباره شروع به ندارم ندارم کرد تا دل دختر سوختو دوباره خر شد!هر چند با چه سختیایی جورش میکرد ولی میکرد

دفعه بعدترش مبلغا بیشتر و بیشتر میشد،کمکم پیشنهاد چک و پول اومد وسط(یه زبونی داره،فقط ببینی.هرکی بخواد شمارشو میدما.من میگم دلش(ستایش) میسوخت به این خیلی راحتیام نبودا،ولی راحت بود!)

اول قبول نمیکرد ولی با کارایی که اون میکرد نرم میشدsmileys(دلم میخواد خفش کنم،کثافت،آخه یکی نیست به من بگه تو چه نسبتی باهاش داشتی، فوضول خر خاک بر سر.البته داداشم گفتا ولی کار از کار گذشته بود.هیشکی نمیتونه احساسات یه دختر و درک کنه.حالا این یه نمونشه ولی چه قدر زیاد بودن که با احساساتشون به هر نحوی بازی شده.همشم تقصیر بعضی از این پسرای .........)

بعد از چک،که نتیجه ای نمیداد نوبت طلا رسید(اصلأ دلم نمیخواد حرفشم بزنم.)وقتی طلاهارم داد هنوز کسی متوجه نشده بود.دختره خر بیشعورم خوشححححححححححححااااااااااااال که خونوادش نفهمیدن!!!!(فوشایی که الان داری میدیو تو نظرا بگو اگه مردی!!!!)

وقتی باباش میفهمید چکاش نیست فکر میکرد کار آبدارچیشونه،بازم دختره خوشححححااااال که به اون شک ندارن.

یکی دو ماهی که گذشت صاحب یکی از چکای داداشش( که آقا نیما لطف کرده بودن در اثر طمع زیاد خرج کرده بودن) زنگ زد به داداشش که مگه قرار نبود فلان چکو خرج نکنی؟داداشش در عین ناباوری میگه خب خرج نکردمsmileys طرف میگه مطمئنی؟یه نگاهی بنداز....

بله آقا داداش وقتی در کمدو باز میکنه و میره سراغ چکا میبینه إإإراست میگه نیست.زن داداش مموش خانم میره سر طلاها که میبینه إوا اونام نیست.

همون روزی که میفهمن تولد مموش خانم بوده و به اتفاق دوست کثافت پسرشون بیرون تشریف فرما بودن که داداشش زنگ میزنه کجایی بیا خونه.اقا نیما کلی میترسن(از غلطش خبر داشته دیگه،حالا شانس منو داشته باشsmileys)همون موقعه مأموران بسیار محترم از دور میرسن،مموش پا میشه میگه إإإ مأمورا و زود دور میشه،بدون اینکه حتی گوشیشم از رو نیمکت برداره،فقط یه شاخه گلی که کادوی تولدش بودو برمیداره .آقایان مأمورم نامردی نمیکنن.نیما رو سوار موترشون میکنن و میان طرف مموش:

با هم چه نسبتی دارین؟

نیما: هیچی

غلط کردین.خونتون کجاس؟(به نیما)

نیما:درواز تهران(الکی)

تو خونتون کجاس(ستایش)

ستایش:شیخ بهای(بازم الکی)

همین شماهایین که آبروی همه دخترا رو میبرین(من خاک بر سر احمقو میگفت)برو گمشو دختره ج...ه

(منو میگی انگار همه دنیا رو سرم خراب شده بود،همون موقعه یه نگاهی به اون کثافت کردم و با هزارتا حس جورواجور اومدم.سوار تاکسی که شدم هیچی نمیفهمیدم،دستامو مشت کرده بودم و فشار میدادم طوری که از ناخنام به خون افتاده بود.تا حالا هیشکی این طوری تحقیرم نکرده بود.هستن دخترایی که این یه کلمه حرفو راحت حظم(هذم،حذم،...) میکنن ولی واسه من خیلی سخت بود منی که به جز دست اونم تو دیدارهای سوم به بعد هیچ برخوردی با اون آشغال نداشتم.نمیدونم چه جوری رسیدم خونه(هنوز تو کف اون فوشه بودم))

تو آپ بدی میگم رسیدم خونه چی شد تازه.

فعلاْ smileys

 

 


دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 |

 

1

سلامClown.خونه جدیدم و به خودم تبریک میگمCheerleaderEmoticons.میریم سر اصل مطلب(نوشتن هر گونه فوش،ناسزا،نفرین،آق.اهانت.توهین و .... در کامنت ها مجاز میباشد!)

امروز اومدم تا از یه ماجرایی بگم که با یه سلام بیمورد شروع شد،با یه سلامی که خیلی گرون تموم شد...

یه دختری بود خیلی خیلی ساده،اون روزا هنوز بچه بود و شیطون همه کاراش و بدون فکر انجام میداد،هر چیزیم که میخواست براش فراهم بود،ته تقاری بود و عزیزدردونه بابا،چندوقتی بود که هرروز میرفت خونه خالش،تو راه چندتا پسر بودن که اونارم هر روز میدید.یه روز از دختر خالش پرسید اینا کین؟اسمشون چیه؟smileysدخترخالشم همه مشخصاتشونو داد به دخترک

ولی دخترک اصلأ توفکر دوست شدن با کسی نبود،حتی چندباریم که همون پسرا تیکه ای انداخته بودن بدون توجه رد شده بود.کم کم بزرگتر میشد و شیطنتاشم بزرگتر.یه روز بابایش گفت که برات خط ثبت نام کردم،نمیدونی چه قدر خوشحال شده بود،اولین دختری بود که توی فامیل گوشی داشت.وقتی رفت اول دبیرستال دید همه دوستاش با یه پسر دوستنو همش برا هم دیگه لاف میان.از همون روزا تصمیم گرفت همون پسرای که نزدیک خونه خالش بودو سر کار بذاره.یکی از اونا از بقیه خوش قیافه تر بود،قد بلند،چشمای درشت ،ابروهای تمیز کرده با موهای خیلی شیک.از بین اونا چشم دخترک دنبال همین بود.شماره پسره رو از یکی از دوستاش گرفت.تویه شب برفی اولین پیامو واسش داد:

سلام

-سلامU ؟

...

تا یه مدتی فقط SMS میدادن،دختر میدونست طرفش کیه.پسر نه.کمکم مزاحم تلفنیای دختر بیشتر میشد

یه روز دختر یه شعریو نوشت و زیرش نوشت(نیما).منظور دخترک از نیما خواننده شعر بود که خیلی اتفاقی هم اسم پسر بود

پسر(نیما)جواب داد تو اسم منو از کجا میدونی؟

دختر گفت خب من که گفتم میشناسمت.

گذشت تا چند روز بعد،تلفن دختر زنگ خورد:

بله؟

-سلام

شما؟

-من نیمام.خوبین؟

(دختر که حسابی حول شده بود،آخه دفعه اولی بود که با یه پسر غیر از آشناهاش حرف میزد)إإإ سلام،شماره منو از کجا آوردی؟!!!!

-حالت خوب نیستا!!خب خودت با این خط SMSمیدی

بعد از چند لحظه حرف زدن دختر یه بهونه اوردو خدافظی کرد.

دختر که موقعیت خونوادشو میدونست و یه کمم خجالت میکشید به نیما(که حالا تقریبأ دوستش شده بود)گفت که نمیتونم زیاد حرف بزنم،بیشتر میتونمSMS بدم.بعد از چندبار حرف زدن خیلی مختصر،نیما گفت:

-آخه من ترو چی صدا کنم؟اسمت چیه؟

اسممو نمیگم،ولی تو هر چی دوست داری صدام کن

-خودت چی دوست داری؟

تو بگو من نمیدونم...

بعد از کلی کلنجار رفتنو اسمای مسخره گفتن،بالاخره مموش انتخاب شد

اون دخترکی که دفعه اول یه سلام بدون فکر کرده بود اصلأ فکرشو نمیکرد که یه روز یه پسری بخواد مموش صداش کنه،یا حتی باهاش حرف بزنه،و حالا کم کم داشت میفهمید که چه کاری کرده.اون دخترکی که حالا توسط یه جنس مخالفی توی سنین بلوغش مموش صدا زده میشد،کیلومترها از خونواده ومادرش که یه زمانی عزیزترین و بهترین موجود زندگیش بود دور شده بود.جسمش نزدیکشون بود ولی حسشون نمیکرد،همه وقتشو با SMS دادن با نیما پر میکرد.یواش یواش عید نزدیک میشد.یه روز مموش از نیما خواست:

 اسم دخترایی که میشناسیو بگو؟

-لیلا.ریحانه.فرزانه.یگانه.بهناز....ستایش.......(دل مموش لرزید،آخه باورش نمیشد که اسم اونم بدونه)

از اون روز کارش شده بود ساختن داستانهای جورواجور توی ذهنش

چند روزی بود که پسر بدجور دنبال اسم واقعی مموش بود،حتی چندباری که از کنار هم رد میشدند،نیما اسم مموشو برده بود.تا این که قرار شد روز اول عید مموش اسم واقعی شو بگه:

_خب منتظرم

دوتا شرط داره

-چی؟

قول بده که قبول میکنی؟

-باشه،بگو

اول این که اگه دوستم نداشتی بهم بگی.دوم این که نمیخوام کسی بفهمه که ما با همیم.قبوله؟

-تا جایی که بتونم باشه

...

-خب حالا بگو

حدس بزن؟

-نه دیگه،نداشتیم،خودت بگو

آخه تو که خودت فهمیدی،براچی من بگم؟

-میخوام از زبون خودت بشنوم

مموش خانم که هنوزم خجالت میکشید گفت

پس من برعکس هجیش میکنم

-باشه

ش ی ا ت س(همه جونش تواین 5تا حرف بالا اومد)

-ستایش،خب،حالا فامیلت؟

یعنی نشناختی؟!

-چرا بابا،تو بگو...

حالا دیگه نیمام ستایشو شناخته بود.هر دفعه ای که نیما پیشنهاد بیرون رفتنو میداد،ستایش قبول نمیکرد و یه بهونه ای می اورد.اگرم چیزی به هم میدادن از یه پنجره کوچیک خونه مموش اینا استفاده میکردن.یه مدتی همین طور گذشت تا تولد مموش از یه هفته قبلش قرار شد دو روز مونده به تولد،برا اولین بار برن بیرون.دیگه به هر جون کندنی بود مموش حاظر شد بره.4 مرداد بود.قرارشون پل فلزی روی یه نیمکت ساعت پنج و نیم...

با این که تابستون بود ولی هوا سرد بودو باد میومد،شاید آسمونم نمیخواست یه دختر ساده که هنوزم بعضی از رفتارش بچه گانه بود توی یه دردسر بزرگ بیوفته

وقتی رسید سر قرار هنوز نیم ساعتی مونده بود که پسر برسه،یه کم راه رفت چندبار زنگ زد به پسر تا بالاخره رسید.سلام کردن و نشستن،(بدون هیچ برخورد،حتی دست)ستایش که انگار همه خجالتی که تو وجودش بودو رو صورتش ریخته بود ساکت بودو سرش پایین.نیما میدونست که داره از خجالت آب میشه واسه همین بیشتر حرف میزد.قرار بود هردوشون یه سری عکس بیارن.نیما عکساشو نشون میداد و درموردشون توضیح میداد.ستایشم یه عکس اورده بود ولی روش نمیشد نشون بده،همین طور که توی پاکتش بود دادو گفت الان نبین،وقتی من رفتم ببین.نیم ساعت پیش هم بودن و بعدم خدافظی کردن و رفتن.

ستایش اولین تجربه رو به دست اورده بود.تجربه ای که هیچ وقت فکرشم نمیکرد.با این که هیچ نکته ای توی اون دیدار نبود ولی حتی به همینم فکر نمیکرد....

اینم پروفایل بنده

http://love-bi-love.blogfa.com/profile

چون تقریبأ زیاد شد ادامش توآپ بعدیHidden smileys

الان نوشت۱:دلم گرفته.تنها نیستما،ولی احساس تنهایی میکنم

الان نوشت۲:با یه دوستام که قهر بودم دوستیدم.از همین جام بهش میگم ما مخلصتیم


شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |

 

اگر لبخند خود را گم کرده ای
توان ان را داری
که لبخند گل قاصدک را ببینی
هنوز باید امیدوار باشی
زیرا هنوز آن قدر هوشیار هستی
که لبخند را
در کسی
و یادر چیزی
ببینی
فقط کافی ست آگاهانه نفس بکشی
تا لبخند گمشده خود را پیدا کنی


 

ظ…ط•ط§ظ„ط¨ ط§ط®ظٹط±

5!

ماهی جان!!!!!!!!

4

3

!یه کم طولانی!

هیچ وقت تنها تر از الان نبودم

2

1